|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم
صحيفه امام، ج15، ص: 285 دعوت از ملت مصر براى قيام : على الشعب المصري أن يعرف أنه لوثار على الرغم من هذه المؤامرات كما قامت إيران فإنه سينتصر. على الشعب المصري ألايخاف الأحكام العرفية وألّا يهتم بها. فكما أن الشعب الإيراني كسر حاجز الأحكام العرفية واتجه إلى الشوارع فعليه أيضاً أن يكسر هذا الحاجز ويتجه إلى الشوارع ليطرد حثالات أمريكا من بلاده. على الشعب المصري ألا يتقاعس لكي لاتتمكن هذه القدرة التي تلاشت من لمّ شملها من جديد وفرض سيطرتها يثور على الشعب إن هذا اليوم هو اليوم الذي يجب فيه على الشعب المصري أن ينور إنه يوم ضعف الحكومة وقوة الشعب. عليه أن يظهر قوته وألا يهتم بالأحكام العرفية على الرغم من جميع الأحكام وأن يكسر هذه الأحكام العرفيه ويتجه نحو الشوارع وأن يقضي على هذه الحكومة التي تخالف الإسلام بصراحة بقوه الحراب قائلة إن كل من يظل وفياً للإسلام يقضي عليه إنه واجب شرعي على الشعب المصري وعلى رجال الدين الذين ليسوا مرتبطين بالحكومة إنه واجب شرعي لعلماء الإسلام على علماء مصر أن يهبّوا لأجل الله وللدفاع عن الاسلام. ما العذر الذي لدي رجال الدين المصريين عندما أعلنت الحكومة قبل مجيئها عن مخالفتها للإسلام وعن كل ما يرتبط بالإسلام وتقول بأنها ستقمعه. ما العذر الذي يتبقي عند علماء الإسلام في مصر حيث يجلسون ويستمعون حتى يتغلب هؤلاء عليهم من جديد. إنكم منتصرون اليوم إن الشعب المصري يمتلك اليوم القدرة. وليس من المتاكدلنا بأن الجيش مع الحكومة إلّا من كان من مرتزقةأمريكا. على الجيش المصري أن ينتبه بأن لايقبل هذا العار من خلال دعمه للحكومة التي أعلنت بأنني تابعة لأمريكا ولإسرائيل وأن كل من يتكلم عن الإسلام فسوف أقمعه وعلى الجيش المصري ألا يسمح ولا يعطي فرصة لإسرائيل للعودة مجدداً حتى لا تحكم ولكي لا تسيطر أمريكا واسرائيل على مصيرهم ملت مصر بايد اين مطلب را بداند كه اگر قيام كند برخلاف اين توطئهها، همان طورى كه ايران قيام كرد، آنجا هم خواهد پيروز شد. ملت مصر از حكومت نظامى نترسد و به او اعتنا نكند و همانطور كه ايران حكومت نظامى را شكست و به خيابانها ريخت، آنها هم بشكنند و به خيابانها بريزند و اين تفالههاى امريكا را بيرون بريزند. ملت مصر ننشينند تا اين قدرت از بين رفته دوباره دست و پاى خودش را جمع كند و نفوذ خودش را بر ملت تحميل كند. امروز روزى است كه ملت مصر بايد قيام كند. امروز روز ضعف دولت است و قدرت ملت. بايد قدرت را نشان دهد و اعتناى به اين حكومت نظامىِ برخلاف همه موازين نكند و بشكند اين حكومت نظامى را و به خيابانها بريزد و اين دولتى [را] كه مىخواهد با سرنيزه با اسلام مخالفت كند و به صراحت مىگويد كه هركس كه به اسلام وفادار باشد او را سركوب مىكنيم، [از بين ببرد.] اين تكليفى است براى ملت مصر، براى علمايى كه وابسته به حكومت نيستند. اين تكليفى است براى علما. علماى مصر بپا خيزند و براى خاطر خدا، از اسلام دفاع كنند. چه عذرى است براى علماى مصر كه اعلام ضديت با اسلام را- اين حكومت قبل از آمدنش به سركار اعلام كرده است كه هرچه با اسلام ربط داشته باشد ما او را سركوب مىكنيم- چه عذرى است براى علماى اسلام در مصر كه نشستهاند و گوش مىكنند تا اينكه اينها دوباره غلبه كنند؟! امروز شما پيروزيد. ملت مصر امروز قدرت دستش است .. ارتش معلوم نيست كه با دولت باشد، مگر آنهايى كه جيره خوار امريكا هستند. ارتش مصر توجه كند به اينكه اگر بخواهد پشتيبانى كند از اين حكومتى كه اعلام كرده است كه من تابع امريكا هستم و اسرائيل و من هركس دم از اسلام بزند او را خفه مىكنم، اين ننگ را به خودش، ارتش مصر راه ندهد و مهلت ندهد تا بعد از اين، باز اسرائيل بيايد و به شما حكومت كند، و اسرائيل و امريكا مقدرات شما را در دست بگيرند. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 8:30 توسط جزر و مد
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم تشکل، پاسدار ارزش ها سخنرانی شهید مظلوم آیت الله بهشتی برگرقته از کتاب «تشکل حق» چاپ انتشارات جامعه اسلامی دانشجویان، سال 1373
ما همچنان بر داشتن یک تشکل پافشاری داریم. اما شرط آن تشکل این است که: 1- پاسدار ارزشها باشد نه پاسدار خود. نگهبان ارزشها باشد نه نگهبان خود. هر وقت این تشکل بجای آنکه نگهبان ارزشها باشد و تلاشگر در راه ارزشها باشد، بجای آنکه خداپرست و حق پرست و حق خواه و کمالدوست و کمال خواه باشد، خودخواه شد، آن یک طاغوت می شود. و چه بهتر که چنین طاغوتی بر سر راه امت نباشد. بر همه ماست که دائماً مراقبت کنیم این تشکل ما خودخواه نشود و همیشه خداخواه بماند. این با خودسازی مداوم یک یک ما و با مراقبت یک یک ما بر مجموعه ما و بر وجود سیال تشکیلاتی ماست. 2- تشکل باید سازنده ما، آسان کننده خودسازی برای ما و کمکی به سیر الی الله برای شرکت کنندگان در این تشکل باشد. هر وقت یکی از ما یا جمع ما به تشکلمان مشغول و سرگرم شدیم چندین تشکلی لهو می شود و باید از او پرهیز کنیم. زیرا ما را از یاد خدا دور میکند. اگر همه اش به فکر تشکیلاتمان باشیم، اگر تشکیلات برایمان آنقدر محبوب شد که جانشین خدا و حق شد، این حالت لهو پیدا می کند که یلقی عن ذکر الله است و آدم را از یاد خدا غافل میکند. چه وقت ما می فهمیم که تشکیلات برای ما لهو و سرگرمی نشده و لعب و بازی روزانه نشده؟ وقتی که ببینیم در این تشکیلات داریم ساخته می شویم یا این کار تشکیلاتی ما حالت عبادت دارد. اینکه ما این همه تاکید داریم که کار در دفاتر حزب کار در تشکیلات حزب باید آهنگ عبادت داشته باشد، این در حزب جمهوری اسلامی در متن هدفگیری ماست. کافی است که ما از خودسازیمان باز بمانیم، کافی است که ما از خدا خواهیمان باز بمانیم، همین خودش خسارت برزگیست. جداً این خسارت است. و این است که باید دفاتر حزب مراقبت کنند که آنجا معبد باشد، محل عبادت باشد و محل عبادت بماند. جای خودسازی ما باشد اما اینها با گفتن نمی شود. این با اخلاص در نیت و باز با مراقبت بر عمل می شود. طرز برخوردهایمان، طرز کارمان، شور و عشق کارمان، اینها می تواند نشان بدهد که کدام طرفی هستیم. بنابراین شرط اول این است که ما تشکیلات پرست نشویم. طاغوت و خودخواهی تشکیلات پیدا نکنیم. شرط دوم اینکه ما ممکن است تشکیلات پرست نباشیم اما سرگرم تشکیلات باشیم (لهو). یا سرگرم هم نشویم ولی از خودسازی باز بمانیم. 3- شرط سوم اینکه این تشکیلات به درد مردم بخورد، نه اینکه یک باری باشد بر دوش این جامعه (لغو). این تشکیلات الان مقداری هزینه می برد، مقداری نیروی انسانی می برد، روی این تشکیلات سرمایه گذاری می شود، اگر این تشکیلات به درد این مردم نخورد لغو می شود. و ما هم اگر اهل ایمانیم باید از لغو «عن اللغو معرضون». این تشکیلات نباید«بت» و نباید لغو باشد و نباید لهو باشد. باید به درد مردم بخورد، باید کمک کند به جمهوری اسلامی. باید روز به روز هر چه بهتر و الهی تر و نورانی تر و سازنده تر و سرافراز تر و پویاتر و سخت کوشاتر و پیشتازتر ادامه بدهیم. بنابراین در داخل این تشکیلات باید برنامه ریزی های گوناگون بوجود بیاید. نه فقط در خود تشکیلات که برای کل جامعه بلکه برای کل انقلاب اسلامی. این سه شرطی است که ما برای هر تشکیلاتی شرط اصلی می دانیم و در حزب جمهوری اسلامی هم شرط اصلی است و از شما برادران و خواهران می خواهیم که مراقبت کنید تا حزب جمهوری اسلامی چنین باشد. بازهم تکرار می کنم که این صرفاً با گفتن نمی شود. مکرر دیده ام که خصلتهای بیرونی بعضی از ما در جهت مخالف این ویژگی ها به کار میافتد و آهنگ تخریبی پیدا می کند. آفت این ویژگی ها خودخواهی های شخصی، خود محوری ها، سوءظنها، بدگمانی های بیجا نسبت به یکدیگر [است].گاهی می شود برادرها یا خواهرها فکر می کنند منشاء و مایه این سوءظنها و بدگمانیها در درون کار تشکیلاتی است. ولی گاهی اینطور نیست؛ افراد با آن خصلتهای منفی ای که دارند وقتی وارد یک تشکیلات می شوند در حقیقت با خودشان این میکروبها را وارد تشکیلات می کنند. به همین جهت هم هست که یکی از واجبات تشکیلات این است که دائما مراقب باشد تا میکروبها از بیرون وارد پیکره و عمق تشکیلات نشوند. افراد را باید اول قرنطینه کنید و بعد وارد تشکیلات بشوند. البته این قرنطینه تا حدودی ممکن است، اما اگر بخواهند افراد را در یک کار تشکیلاتی خیلی در قرنطینه معطل کنند تقریباً عملی نیست و دشوار است. این است که یک قرنطینه مستمر می خواهد. یعنی دائماً باید مراقبت کرد که اگر ویروسی، میکروبی یا یک فردی داخل تشکیلات می آید، همان اول علاج شود قبل از آنکه خصلت بد او به جای دیگر سرایت کند. ولی این واقعیت هست که گاهی می بینیم یک مرتبه در یک گوشه تشکیلات یک نوع دید پیدا می شود. وقتی دنبال می کنیم می بینیم که به یک آقا یا خانمی منتهی می شود که او با یک سوءظن و بدگمانی و خودرأیی وارد این جو پاک تشکیلاتی شده. اتفاقاً اینطور است که هر قدر جو تشکیلات پاکتر باشد، آسیب پذیرتر است و یک مرتبه این آسیب توسعه پیدا می کند. هریک از ما وظیفه داریم که آن ضعفهای شخصی خود را سخت مراقبت کنیم. یک نفر تا بیرون یک تشکیلات هست ضعف شخصی اش ضعف شخصی است. وقتی وارد تشکیلات می شود، ضعف شخصی اش ضعف شخصی همراه با یک نوع امکان سرایت و سوار بر یک مرکب تیزپا و تندرو است. در تشکیلات گسترش ضعفها ممکن است خطرناکتر و شدیدتر باشد و به همین دلیل مراقبت از این ضعفهای شخصی افراد لازم است. سوءظن ها، بدگمانی ها، بد تفسیر کردن ها، اینها همه از چنین ضعفهایی هستند و باید خیلی مراقبت کنیم. برای اینکه این ضعفها تا ضعف شخصی است یک گناه است ولی وقتی در یک جمع بود گناه مضاعف است و هم عقاب آن دنیایش مضاعف است. چرا که نتیجه زحمات فراوان تلاشگرِ در راه خدا، با یک همچنین ضعفهایی به هدر می رود و خبط و ضایع می شود و تلاشهای انسان را در آن دنیا هم به هدر می دهد. برای ما «عضو» مقام سنگینی است. برای این است که یک وقتی از خودش سوال می کنند و یک وقت از خودش و هزاران نفر دیگر سوال می کنند که چرا اینها را به تباهی کشیدی؟ بنابراین ما همچنان بر ضرورت تشکیلات پافشاری داریم و این دشواری هایی هم که بر سر راه داشتن تشکیلات سازنده پیش برنده داشته ایم تحمل کرده و می کنیم و معتقدیم که این دشواری ها همچنان وجود دارد و هست و قابل اجتناب نیست. ایجاد چنین تشکیلاتی از نعمت های بزرگی است که چنان ساده و آسان هم بدست ما نخواهند داد. خیلی دشوار است و خیلی زحمت دارد و خیلی افت و خیز خواهد داشت. ما خیال می کنیم که داشتن یک تشکیلات اسلامی کار آسانی است و کای ندارد که ده آدم دور هم جمع شوند و یک اسم و اساسنامه یک نمودار تشکیلاتی و تمام شد! خیر این جور نیست! اگر به تجربه های شخصی تان بنگرید می بینید که مشکل بزرگ داشتن یک تشکیلات در درون یک یک ماست. زیرا که ما به این آسانی ها آدم نمی شویم و به این آسانی ها انسان نمی شویم. بر سر راه انسان شدنمان صدها عقبه وجود دارد که «فلا اقتحم العقبه». صدها تنگه وجود دارد و تا وقتیکه بخواهیم از این تنگه ها عبور کنیم اولاً باید تنگه ها را بشناسیم، ثانیاً باید تواناییش را داشته باشیم. تازه از یک تنگه عبور می کنیم، خیال می کنیم تمام شد، می بینیم عجب! تنگه های سخت تر بر سر راهمان است. این تا لحظه مرگ انسان هست. و حال که تا لحظه مرگ انسان است پس همه تشکیلات آفت دارد و دشواری دارد و عقبه دارد. شما می دانید یک وقتی تشکیلات سازمان مجاهدین خلق به عنوان یک آرزو بود که ای کاش حزب جمهوری اسلامی از نظر تشکیلاتی مثل سازمان مجاهدین خلق می بود. زیرا آن تشکیلات به تعبیر خودشان هم تشکیلات آهنین بود. آنها در نامه ای که به امام یا رئیس جمهور نوشته بودند سخت مغرور شده بودند که ما با تشکیلات آهنین خود چنین و چنان خواهیم کرد! البته این نوع تشکیلات به وجود آوردنش هنر می خواهد ولی این آرمان شماها نیست. مهم این است که در داخل یک تشکیلات آن آزادی های انسان ساز حفظ شود. ما از اول گفته بودیم که امتیاز بزرگ اسلام این است که می خواهد با آزادی های انسان، انسانها را بسازد. تشکیلاتی است که انسانها در درونش احساس حرکتی خودساز و آزاد می کنند. تشکلاتی است که می کوشد تا انسانها را همسو کند، نه اینکه انسان را قالبی بسازد. کی ما اصلاً در اسلام میخواسته ایم انسان قالبی بسازیم تا در پی آن باشیم که تشکیلاتمان هم قالب های آهن باشد. والسلام [با کمی تلخیص]
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 12:23 توسط جزر و مد
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله اسلامِ «راهیان نور» ای! یادداشتی خودمانی در نقد فضای اردوهای بازدید از مناطق جنگی[1] «زمین، عرصه ظهور یک حقیقت آسمانیست، و جنگ برپا شده بود تا آن حقیقت ظهور یابد.» سیّد مرتضی آوینی
برنامه شلمچه تمام شده بود و داشتیم می رفتیم که سوار اتوبوس ها بشویم. در جمعی از دوستان داشتم اصطلاحاً غر میزدم که: «چرا این تصویر ناقص از جنگ ترویج می شود؟ چرا این قرائتی که از دفاع مقدس ارائه می شود هیچ نسبتی با نگاه امام به جنگ ندارد؟ چرا پتانسیل عظیم فضای دفاع مقدس تا حد “با حجاب شدن دختران بی حجاب” نزول پیدا کرده؟!...» که یکی از دوستان -که به شدت از روضه های مکشوف و خالی از محتوایِ واقعیِ دینی اردو شاکی بود- گفت: «وقتی نهضت عظیم و باشکوه حضرت زهرا سلام الله علیها در صدر اسلام را تا اینجا تنزّل می دهیم که “خواهرم، مواظب باش چادرت خاکی نشود!” دیگر چه توقعی از مفاهیم دفاع مقدس داری؟!!» * به نظر می رسید نگاه فرهنگی حاکم بر فضای اردوهای راهیان نور، به وجود آوردن یک «فضای معنوی تا حد ممکن غلیظ!» است به هر قیمتی؛ و واقعاً به هر قیمتی! انگار آمده ایم منطقه که هرطور ممکن است لحظه یا لحظاتی سیممان وصل بشود و برویم! و در این صورت این رسالت منطقه عملیاتی و شهدا است که ادا شده است. بچه ها بیش از این که بفهمند «چرا به شلمچه می رویم؟»، وصف کرامات «غروب شلمچه» را شنیدند! و بیش از اینکه اهمیت اروندکنار و طلائیه را درک کنند، بر مصیبت اهل بیتعلیهم السام اشک ریختند. و از آنچه می شد از فضای ویژه و صدای تیر و ترکش و گلوله و تانک در رزم شب پادگان نتیجه بگیرند، مراسم حنابندان شب عملیت برایشان باقی ماند! و جنگ باقی ماند روی خاک های فکه و کنار قبرهای هویزه، و برای بچه ها هم کوله باری از احساسات و... تمام! تا آنجا که حتّی خود جنگ در حاشیه قرار گرفت، و هدف اردو که بازدید از مناطق جنگی و درک فضای دفاع مقدس بود، تا حد خوبی مغفول واقع شد. بسیاری اصلاً نفهیدند سه راهی شهادت کجا بود، و پادگان دوکوهه فقط شد «همانجا که سر راه رفتیم شام بخوریم!»، و نشنیدند که در فکه چه عملیات هایی اتفاق افتاده و علم الهدی که بود و اصلاً داستان مقاومت خرمشهر و قصه کربلای 4 را. ما که کمی در جریان امورات فرهنگی اردو بودیم و قبل از اردو نگران بودیم که نکند همه اش سخن از چند فرمانده شاخص جنگ باشد، روزهای آخر اردو ناراحت بودیم که کاشکی بچه ها اسمی هم از شهید باکری و جهانآرا و زین الدین به گوششان می خورد! [2] شکی نیست که یکی از مهم ترین شاخص های فضای دفاع مقدس، معنویت بود. امّا چه معنویتی؟ معنویتی که در جنگ ظهور پیدا کرد یک معنویت خاص، معنویت همراه با آرمان خواهی، و معنویت برخاسته از اسلام انقلابی بود. (ما در همان انقلاب و در همان زمان جنگ، هم معنویت بدون آرمانخواهی داشتیم هم آرمانخواهی بدون معنویت.) معنویتی که در جبهه ها متجلی شد، معنویت همراه با همّت و خدمت بود. معنویتی که مقدمه عمل بود، نه معنویت جایگزین عمل. نه آنچه که بعد از جنگ شاهد رواج آن به اسم دفاع مقدس در جامعه بودیم. نه معنویت محض، معنویتی که هیچ امتدادی در زندگی اجتماعی آدم ها پیدا نمی کند -یک معنویت قلابی! نتیجه این نگاه می شود جریان فرهنگی ای که از دفاع مقدس حرف می زند بدون اینکه به مابه ازای امروزی دفاع مقدس اشاره بکند. و بزرگترین معجزه ای که از دفاع مقدس بعد از جنگ در اردوهای راهیان نور نقل می شود این است که یک دختری را بردیم راهیان نور، بعد برگشته و روسری اش را کشیده جلو! انگار انقلاب اسلامی هیچ آرمان دیگری ندارد که بشود برای او از خون شهدا مایه گذاشت! جریان فرهنگی ای که نمی شنود فریاد امام را که هنگام پذیرش قطعنامه می گفت: «امروز جنگ حق و باطل، جنگ فقر و غنا، جنگ استضغاف و استکبار، جنگ پابرهنه ها و مرفهین بی درد شروع شده است...[3]» * به راستی هدف از سفر به مناطق جنگی چیست؟ آیا این مکان ها ارزش ماهوی دارند؟ اصلاً خود شهدا چرا برای ما ارزشمندند؟ شهدا و منطقه به کنار، خود پدیده دفاع مقدس چرا برای ما مهم است؟ برای خود من دفاع مقدس همیشه از یک زاویه خاصی جالب و مهم بوده است: اصولاً «آرمان ها» و «ایده آل ها» برای هر مکتب و نهضت و جامعه ای، خاصیتش این است که یک حد بالا و یک افق بلندی را به تصویر بکشد، که لزوماً عینیت هم پیدا نمی کند، ولی باید به سمتش حرکت کرد و تلاش کرد تا به آن رسید. ارزش هایی که به واسطه مطلق بودن و کامل بودن، مسیر را نشان می دهند. معمولاً به چیزی «الگو» می گوییم که یک نمونه بی نقص از ویژگی هایی ست که دنبال آنیم. بدون وجود مفاهیم و نمونه های بی نقص –ایده آل ها و الگو ها- و صرف دانستن هدف هر حرکتی ناقص و بی سرانجام خواهد بود. به نظرم یکی از عالی ترین ویژگی های دفاع مقدس این بود که یک سری از ایده آل های انقلاب در آن «محقق» شد. دقت کنید، محقق شد، اتفاق افتاد. یعنی یک ایده آل که قرار بود یک نهایت و یک مطلقی را نشان بدهد، عینیت و وجود خارجی پیدا کرد. این نکته بسیار مهمیست. یعنی شما بعد از این با یک سری ایده آلِ محقق شده روبرو هستید که می توانید آنها را نصب العین خود قرار بدهید و راهگشای شما باشد. به نظر من دفاع مقدس در اکثر حوزه ها همچنین خاصیتی دارد. مثلاً در حوزه مدیریت، نمونههای عالی فرماندهی که در جنگ اتفاق افتاد را شاید در هیچ برهه دیگری از تاریخ معاصر نتوان پیدا کرد. جنگ محل ظهور کامل ایدئولوژی اسلام انقلابی ست. اخلاص و تراز بالای معنویت انقلابی فضای رزمنده ها و قله بلند آن یعنی ایثار و شهادت که در جبهه ها متجلی شده است. شایسته سالاری ای که در جنگ محقق شد در تاریخ انقلاب بی نظیر است. همچنین تجربیات فوق العاده ما در حوزه مهندسی جنگ، در حوزه بهداری در جنگ، و بسیاری دیگر،که ما در حالت طبیعی شاید هیچوقت نتوانیم تا این حد به آن سطح مطلوبمان نزدیک شویم. و خیلی بیشتر از آن، که امام خود گفته است که ما اساساً انقلابمان را در جنگ به جهان صادر کردیم. اگر نگاه به جنگ اینگونه باشد، دفاع مقدس برای تمام مقاطع تاریخ کشور ما و برای لحظه لحظه زندگی ما حرف و پیام خواهد داشت، و تبدیل می شود به منبعی از مفاهیم و معارف عالی، که نه به عنوان ایدهآلی غیر قابل دسترس بلکه نمونه ای عینی و واضح، در هر مشکلی راهگشای ما خواهد بود. اگر معنویتی که به دنبال ایجاد آن در فضای اردو هستیم به معنویتی که حقیقتاً در جبهه ها وجود داشت شبیه باشد، دیگر امّت حزب الله از این وضعی که هرسال برود مناطق جنگی و برگردد و هیچ تکانی نخورد در خواهد آمد؛ اردو جنوب از حالت «یک اوج هیجانی و احساسی» زورگذر و ناپایدار برای ما بیرون خواهد آمد و تبدیل به بزرگترین موتور محرک در راه اهداف انقلاب و چراغ و راهنمایی دائمی برای تک تک مخاطبین اردو خواهد شد. [ حالا بحث جبهه امروز و افسری جنگ نرم -که الحمدلله اصلاً در ادبیات اسلام راهیان نوری وجود ندارد!- خود روضه ایست مفصل... ] * «هرروز ما در جنگ برکتی داشته ایم که در همه صحنه ها از آن بهره جسته ایم. ما انقلابمان را در جنگ به جهان صادر کردیم. ما مظلومیت خویش و ستم متجاوزان را در جنگ ثابت کرده ایم. ما در جنگ پرده از چهره تزویر جهان خواران کنار زدیم. ما در جنگ دوستان و دشمنانمان را شناختیم. ما در جنگ به این نتیجه رسیده ایم که باید روی پای خودمان بایستیم. ما در جنگ ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شکستیم. ما در جنگ ریشه های پربار انقلاب اسلامی مان را محکم کردیم. ما در جنگ به مردم جهان و خصوصاً مردم منطقه نشان دادیم که بر ضد ابرقدرت ها سالیان سال می توان مبارزه کرد. و از همه اینها مهم تر استمرار روح اسلام انقلابی در پرتو جنگ تحقق یافت.[4]»
1/1/89 یا علی مدد *توضیح: در این نوشتار به هیچ عنوان قصد نقد اردوی راه ناتمام امسال دانشگاه را ندارم –که البته اگر اتفاق بیفتد ارزشمند است- بلکه هدف تحلیل فضای فرهنگی اردوهای راهیان نور به طور کلی است. [2] که البته به لطف چندتن از مدعوین ارزشمند اردو در روز آخر کمی رفع شد و لااقل اسمی هم از این بزرگان برده شد! [3] پیام امام به مناسبت پذیرش قطعنامه در 29/4/1367 [4] به تلخیص- پیام امام به روحانیت در اسفند 67 |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 20:7 توسط جزر و مد
|
|
||
|
|
|
||
و من الله التوفیق |
|||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 13:38 توسط جزر و مد
|
|
|||
|
|
|
|
|
بسم الله
هتل ما از حرم دور بود. زد و در بقیع، هم سفرمان یکی از آشناهایش را دید که از امارات آمده بودند. هتل آنها درست کنار بقیع بود و پنجره ی اتاقشان رو به آرامگاه ائمه باز می شد. قرار گذاشتیم که عصر برویم به هتل شان و از آنجا نگاهمان را به زیارت قبرهای غریب بفرستیم. عصر، چهارتایی رفتیم به هتل شان. هتل مال ایرانی ها نبود و خلاف همه ی جاهای دیگری که دیده بودیم هیچ کس فارسی بلد نبود. بعد از این که از پنجره ی اتاق، از بالا، از دور سلام دادیم، بیرون از اتاق منتظر شدیم تا دوستمان با آشنایش خداحافظی کند و برگردیم. درست وسط مرداد بود و گرما و تشنگی بیداد می کرد. آبی همراه نداشتیم و کاممان خشک خشک بود و می ترسیدیم که گرما زده بشویم. نگاهمان داشت در و دیوار هتل را بالا پایین می کرد که چشممان به دو تا کلمن آب افتاد و یک سری لیوان کنارش. نمی دانستیم بخوریم... نخوریم، ما که ساکن آن هتل نبودیم، نمی دانستیم حلال است یا نه. نمی دانستیم... تا او آمد. تا آمدیم حرف بزنیم، با لبخند، "لا فارسی لا فارسی" گفت. دوستم منصرف شد از آب! من اما سعی کردم با عربی دست و پاشکسته و بریده بریده بگویم که "ما نحن ضیوف... هذا الفندق، هل ماءه ...علینا... حلال؟" ...داشتم سعی می کردم که جمله ام را واضح تر کنم، که با لبخندی عمیق و تلخ، بلند گفت: ما حُرًم َ الماء الا علی الحسین * و به سمت آب اشاره کرد که بنوشیم. صدایم در گلو ایستاد، دیگر لازم نبود سعی کنم تا کلمه ای پیدا کنم . تمام کلمه ها را او گفته بود.
* آب بر هیچ کس حرام نشد جز حسین(ع) |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 18:40 توسط جزر و مد
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله الرحمان الرحیم سه اشتباه رایج درباره ی حق مالکیت ایده و جهانی شدن: چند روز پیش امریکا به روسیه اعلام کرد که حق پیوستن به WTO را ندارد مگر این که سایتی را که آهنگ های غربی را بدون لیسانس می فروشد، ببندد. چرا حق مالکیت، کپی رایت، پتنت ها و مارکهای تجاری در این روزها که داریم جهانی می شویم این همه مهم است؟ مهم است، چرا که این روزها کشورهای توسعه یافته تصمیم گرفته اند این طور باشد! برای آنها جهانی شدن یک "تخصیص جهانی" را نتیجه می دهد. چین هند و جنوب محصولات ارزان تولید می کنند و کشورهای غربی محصولات گران را به خود اختصاص می دهند : نوآوری و خلاقیت! این است پروژه ی ساده ی جهانی شدن: اطلاعات، فرهنگ، نوآوری و مارک های تجاری جهانی برای شمال، کارگرهای ارزان و تولید برای جنوب. کشورهای غربی برای یک نوع خاص از حمایت درخواست کرده اند، آنها می گویند که اطلاعات ، فرهنگ و نوآوری شایسته ی آن هست که محافظت شود، همان طور که ما از یک ماشین خانه و یا زمین حفاظت می کنیم. این است آنچه امروز معنی حق مالکیت است: یک جور قانون برای چیزهای غیر مادی. کپی کردن یک فیلم یا کتاب این روزها خیلی ساده است و تنها چیزی که مانع از آن می شود کپی رایت است. هم چنین ساختن ماشینی مثل آنچه رنو و جنرال موتورز می سازند کار سختی نیست اما صدها پتنت این کار را ممنوع کرده اند. مهمترین تغییری که در حق مالکیت ایده در سالهای اخیر اتفاق افتاده معاهده ی TRIP است که قسمتی از مذاکرات WTO است و هدفش این است که در یک اقدام بی سابقه پتنت ها و کپی رایت را در تمام دنیا یکسان کنند. حالا به سه تا اشتباه رایج که حق مالکیت ایده در دنیایی که در حال جهانی شدن است، می تواند ایجاد کند توجه می کنیم:
حق مالکیت ایده درباره ی تجارت آزاد نیست! این یک امتیاز انحصاری است که به وسیله ی قانون برای اختراعات یا خلاقیت های خاص ضمانت شده است. همان طور که می دانید در هند اجرای قوانین TRIP از سال گذشته باعث شده که داروسازی های داخلی آنها اجازه نداشته باشند کپی داروهای جدید ژنریک غرب را بسازند. قبل از این قانون، هند نمی توانست دارو های کپی شده اش را در آمریکا بفروشد چون آمریکا قوانین پتنت سفت و سختی داشت. اما هند می توانست این داروهای کپی شده را در هند بفروشد و آنها را به کشورهایی که پتنت نداشتند صادرات کند. با این حال این داروهای کپی شده خیلی ارزان تر از نمونه های غربی و اصلش بودند. برای همین این برای کشورهای فقیر در جهان خیلی غنیمت بود که به جای خرید داروهای گران از غرب، نمونه ی مشابهش را از هند بخرند. حالا با این قانون، فروش داروها در آمریکا هنوز هم برای هند ممنوع است و حتا فروش آنها در هند هم ممنوع است!شما به این می گویید تجارت آزاد؟ شرکت های دارویی غربی اجازه دارند که محصولات خود را در هند بفروشند بدون ترس از کپی شدن. اما داروسازی های هندی اجازه ی چه کاری را دارند؟ البته آنها اجازه دارند که برای تحقیقات پول خرج کنند تا خودشان بتوانند پتنت داشته باشند!چند هزار سال طول خواهد کشید تا داروسازان هندی به جایی برسند که بتوانند با شرکت های جهانی داروسازی رقابت کنند؟ و آیا شما واقعا فکر می کنید که بورکینا فاسو و مغولستان بدون کپی برداری از نمونه های خارجی به این زودی ها میتوانند صنعت داروسازی داشته باشند؟ معلوم است که مزخرف است. و معلوم است که به این نمی گویند تجارت آزاد. این سیستم حمایت از تولیدات داخلی است اما از یک راه متفاوت. قوانین مربوطه معمولا حاصل لابی صنایع است. چرا نرم افزارها یا ژن ها باید پتنت داشته باشند؟ در غرب بحث های جدی ای است درباره ی این که چه چیزهایی باید پتنت داشته باشند و چه چیزهایی نباید. دراروپا پتنت داشتن نرم افزار ممنوع است. در آمریکا اما کاملا منطقی است. در اروپا ما حق مالکیت ایده را برای پایگاه داده ها داریم، در حالی که در آمریکا نداریم! و حدس بزنید! صنعت نرم افزار در آمریکا بسیار قوی است در حالی که صنعت پایگاه داده در اروپا بسیار قویست! این بسیار مهم است که بدانیم حق مالکیت ایده کاری به تجارت آزاد ندارد، بلکه فقط پاره ای قوانین سفت و سخت است، که بین کشورهای غربی مشترک است و آن کشورهای غربی تصمیم گرفته اند که آن را در هر جای جهان اجرا کنند.
چراباید از تجدید چاپ یک کتاب پنجاه سال بعد از مرگ نویسنده اش جلوگیری کنیم؟ آیا این ایده ی جالبی است که شرکت هایی که موسیقی ها را در اینترنت می فروشند و به این ترتیب فرهنگ ها را ترویج می کنند، کارشان را تعطیل کنند؟ آیا ما مطمئنیم که داریم با استفاده از حق مالکیت ایده خلاقیت و فرهنگ را ترقی می دهیم؟ باید قبل از دادن حق انحصاری، دوباره در این باره فکر کنیم. نوآوری و علم در گذشته به مدد تقلید و استفاده از ایده های مختلف رشد کرده است نه به خاطر موانعی که سر راه اطلاعات می گذارند! یک مثال خیلی خوب داروسازی است: قبل از کشف اولین داروی ایدز، بیست بیلیون دلار خرج تحقیقات در سراسر دنیا برای مبارزه با ایدز شد. در آن بازه این که پتنت داروی ضد ایدز به چه کسی برسد زیاد مهم نبود. اما یک شرکت داروسازی بزرگ پتنت آن را به نام خودش کرد و می توانست دارو را به هر قیمتی که بخواهد بفروشد.این شرکت بیشتر از دو بیلیون دلار هر سال به خاطر این کشف به دست می آورد. و این درحالیست که ایده ی اولیه ی این دارو در سال 76 به وسیله ی یک نفر در دانشگاه شیکاگو زده شد و بعد هم در دانشگاه کلمبیا تحقیقات ادامه پیدا کرد( با استفاده از همان پولهای عمومی که خرج شد) تا رسید به شرکت مزبور. که آن را به تولید انبوه رساند و بیشتر از نود درصد سود را از آن خود کرد. کشورهای غربی پتنتهای بی شماری در هر زمینه ای دارند. این مسئله نوآوری را بسیار سخت کرده است. به خاطر این که هر بار کسی می خواهد چیزی را پیدا کند باید ساعت ها چک کند که آیا این چیزی که پیدا کرده پتنت کس دیگری هست یا نه. من چند هفته پیش داشتم با یک پروفسور بیولوژی قدم می زدم که در یک مرکز تحقیقات بزرگ در فرانسه کار می کرد، او به من گفت که ترجیح می دهد وقتی کار می کند به پتنت ها فکر نکند.چون مثل این است که آدم در معدنی که درحال ریختن است کار کند. در آمریکا هزینه های دعاوی قضائی به خاطر کشمکش هایی که سر پتنت ها پیش میاید به قدری است که شرکت های بزرگی مثل آی بی ام درخواست کرده اند که سیستم تغییرات جدی ای بکند. هم چنین در آمریکا تصمیم گرفته اند که روش های تجارت وکسب و کار هم پتنت داشته باشند. یک شرکتی که اسمش نتفلیکس است، شروع کرده به اجاره دادن دی وی دی با استفاده از اینترنت و میل. و آنها برای این کارشان پتنت ثبت کرده اند! این شرکت یک شرکت موفق است که کلی هم کارمند و خدمات دارد. حالا این خوب است که قانون از شرکت های دیگر برای رقابت با چنین شرکتی جلو گیری کند؟ حق مالکیت ایده، فقط قسمتی از نوآوری های بزرگ است. و بیش از حد شدن آن می تواند ریشه ی خلاقیت را بخشکاند.
این که حق مالکیت ایده همه جا و همیشه خوب است حتا برای کشورهای فقیر، بیشتر به شعار شبیه است که از قضا ایده ای اصلی معاهده ی TRIP هم همین است و اصلا برای همین آمده که قوانین حق مالکیت را در همه جای جهان یکسان کند. فرمول جادویی شان هم این است:حقوق انحصاری را به نوآوران و خلاقان بده و آن وقت می بینی که هر کسی علاقه مند می شود به دنبال تحقیق و کشف و پیشبرد تکنولوژی برود. از بیجینگ؟!!! تا لس انجلس، از باماکو تا ممبئی. اما این غلط است! چنان که تاریخ به ما نشان میدهد. در اروپا وقتی که قوانین حق مالکیت خیلی خیلی انعطاف پذیر بود و وقتی که ما کشوری در حال توسعه بودیم، در هلند برای مثال آنها هیچ پتنتی نداشتند در آغاز قرن بیست. و به خاطر همین یک آدم معمولی در یک گاراژ می توانست لامپ های رشته ای را که پتنتش مال توماس ادیسون بود، کپی کند. و بعد ها این گاراژ در هلند کارش را گسترش داد و هزارها لامپ ساخت و بعد از چند سال خودش شروع به اختراع محصولات جدید کرد. و الان یک شرکت جهانیست: فیلیپس! سوئیس حق مالکیت ایده را روی دارو ها قبول نداشت تا اواخر قرن بیست، و در این مدت یاد گرفت که چگونه از روی داروهای آلمانی تقلید کند.الان، سوئیس یکی از موفق ترین داروسازی های جهان را دارد. و اما آمریکا! وقتی آنها یک کشور در حال توسعه بودند، متوجه کپی رایت کتاب های انگلیسی نبودند، انتشارات های محلی آنها مبالغ زیادی بابت کپی کردن کتابهای نویسندگان موفق انگلیسی به جیب زدند. اما در اواخر قرن نوزده، وقتی که آمریکا بیشتر توسعه یافته شد و وقتی که خودش نویسنده های بومی موفقی داشت که کتابهایشان به انگلستان می رفت، تازه متوجه شدند که چیزی به نام کپی رایت بین کشورها می تواند وجود داشته باشد! یک سان کردن قوانین حق مالکیت در هر جای جهان یک ایده ی خطرناک است، سطح پیشرفت کشورهای مختلف متفاوت است و تقلید قلب مسیر پیشرفت کشورهاست. پتنتهای بیش از حد، و قوانین خیلی سخت، پیشرفت را سخت می کند و بنابراین ناعادلانه است. کشوری را مثل کره ی جنوبی در نظر بگیرید، که الان یک کشور توسعه یافته است، این کشور هر سال بین پانزده تا بیست بیلیون دلار به خاطر پتنت دارد می پردازد. در حالی که آمریکا حدود نود بیلیون دلار هر سال از همین راه در می آورد! با حق مالکیت ما داریم یک سیستم مالیات عجیب جهانی بنا می کنیم: مالیاتی که توسط فقیر ترین ها پرداخت می شود و به ثروتمندترین ها داده می شود. آیا این هدف نهایی حق مالکیت بوده است؟ بیاید رو راست باشیم، من فکر می کنم کسی که نوآوری می کند یا چیزی را اختراع می کند، شایسته ی این هست که دیده شود و به او از هر راهی کمک شود و بنابراین حق مالکیت سیاست بدی نیست. اما سخت بودنش، و جهانی بودنش و البته نامتعادل بودنش –چنان که امروز برای ما هست- بسیار سیاست بدی ست! و این اشتباه بزرگی است که جهانی شدن را هر چه بیشتر ناعادلانه کنیم. این هم لینک مقاله ی اصلی به زبان اصلی! : http://caveat.ouvaton.org/docs/intellectual-property-and-globalization-3-usual-mistakes/ (بابت ترجمه ی دست و پا شکسته و له و لورده معذرت خواهی می کنم. خیلی وقت نداشتم که بهترش کنم.) |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 23:9 توسط جزر و مد
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله
عن الرّضا علیه السلام لا یتـم عَقل إمـرء مُسلـم حتـّى تكونَ فیه عَشر خِصـال- اَلخیــرُ مِنـهُ مـأمــُول - وَ الشّر منهُ مأمـُون - یَستكثِر قلیلُ الخیر مِن غیره - وَ یَستقل كَثیرُ الخیر مـِن نفسه - لا یسام من طلب الحـوائج الیه - و لا یمل مـن طلب العلـم طول دهره - الفقرفى الله احبّ الیه مِن الغنى - و الذّل فى الله احب الیه مـن العز فى عدوه - و الخمـول اشهى الیه من الشهره - ثـم قال علیه السلام العاشرة و ما العاشرة؟ - قیل له: ما هى؟ - قال علیه السلام: لایرى احدا إلا قال: هو خیر منى و اتقى - امام رضا علیه السلام فرمود عقل شخص مسلمـان تمـام نیست, مگر ایـن كه ده خصلت را دارا بـاشـد - ـ از او امید خیر باشد ـ از بدى او در امان باشند ـ خیر اندك دیگرى را بسیار شمارد ـ خیر بسیار خود را اندك شمارد ـ هـر چه حـاجت از او خـواهنـد دلتنگ نشـود ـ در عمر خود از دانش طلبى خسته نشود ـ فقـر در راه خـدایـش از تـوانگـرى محبـوبتـر بـاشــد ـ خـوارى در راه خـدایـش از عزت بـا دشمنـش محبـوبتـر بـاشــد ـ گمنـامـى را از پـر نـامـى خـواهـانتـر بـاشـد ـ سپس فـرمـود: دهمى چیست و چیست دهمى ؟ به او گفته شـد: چیست؟ فـرمـود: كسی را ننگـرد جز ایـن كه بگـویـد او از مـن بهتـر و پـرهیز كـارتـــر است تحف العقول، ص 443 |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 20:30 توسط جزر و مد
|
|
||
|
|
|
|
بسم الله الرحمان الرحیمای کسانی که ایمان آورده اید! از خدا و رسول و فرماندارانتان(از جانب خدا و رسول) اطاعت کنید. وچون در امری کارتان به گفت و گو و نزاع کشید به حکم خدا و رسول بازگردید. اگر به خدا و روز قیامت ایمان دارید. این کار برای شما از هرچه تصور کنید بهتر و خوش عاقبت تر خواهد بود(59) ... قسم به خدای تو که اینان ایمان نمی آورند مگر آنکه در خصومت و نزاعشان تنها تو را حاکم کنند و آنگاه به هر حکمی که بدهی هیچ اعتراضی در دل نداشته باشند و کاملا تسلیم فرمان تو باشند(65) سوره ی مبارکه ی نساء
خبر خوبی نیست! ردٌ پای چوپان توی مِه گم شده است و صدای روباه حجت گله ی مردم شده است
برای ما آدم ها سخت است از یکی مثل خودمان اطاعت کنیم. سخت است که بپذیریم وقتی با کسی اختلاف سلیقه داریم که مثل ماست، مثل ما زندگی می کند، می خوابد و برمی خیزد و غذا می خورد، ، حرف او را درست بدانیم و به خودمان شک کنیم. حالا آن شخص می خواهد پیامبر (ص) باشد، امام(ع) یا ولی فقیه. می گوییم تو چطور فرستاده ی خدایی هستی که توی بازار راه می روی؟ می گوییم محمد! این را خودت گفتی یا خدایت گفت؟ می گوییم علی! تو اگر یار پیامبر(ص) بودی، فلانی هم بود اما فرقتان این است که او باتجربه تر و جاافتاده تر است و تو جوان و بی تجربه ای! مصلحت نیست عنانمان را به دست تو بدهیم. می گوییم فرق تو با فلان مرجع تقلید و آیت الله العظمی چیست که تو باید حرف آخر را توی کشور بزنی؟ سخت است دنبال یکی شبیه خودمان برویم. اما عجیب آن که وقتی سخت است که آن شخص را کس دیگری برایمان تعیین کرده باشد. و گرنه خیلی از ما هستیم که به تشخیص پدر و مادر و هم کلاسی و پسر عمه، بیشتر از تشخیص دین و دین شناسها می توانیم تکیه کنیم. چون مطابق سلیقه ی ماست و خودمان انتخابشان کرده ایم! در تاریخ اسلام که نگاه می کنیم مرز هلاکت و فلاح آدم ها در سرسپردن به حکم ولی و حجت خدا بوده است. کشمکش هایی که در طول تاریخ اسلام بین مسلمانان پیش آمده، هم زیاد بوده و هم خیلی عمیق. از اینجا که نگاه کنیم مسئله برای ما خیلی واضح است و معمولا به راحتی کسانی را که به قضاوت تاریخ به راه اشتباه رفتند سرزنش می کنیم. اما اگر از دید کسی در آن زمان به قضایا نگاه کنیم مسائل اصلا انقدرها هم ساده نیستند. و ما در خیلی از این آشوب ها از روی مواضع ائمه، نمی توانیم تشخیص دهیم که ایشان حقند و خلافشان باطل. چون افق دید ما بقدری بلند نیست که به امام بودن ِامام از تک تک رفتارهایش پی ببریم. بلکه ما به امام بودن امام از روی حجتی که بر ما ارائه شده ( نصب از جانب امام قبلی یا پیامبر) پی می بریم و در بقیه ی موارد از جمله آشوب ها و درگیری بین مسلمین موظف به پیروی از ایشان هستیم که طبیعتا در مواردی ممکن است آنچه در ابتدا به نظر ما می رسد خلاف نظر امام باشد اما ما موظف هستیم در این صورت فکر خود را اصلاح کنیم. چون اگر این طور نبود و مواضع اولیه ی ما در همه ی فتنه ها و مشکلات منطبق بر مواضع امام بود، دیگر دلیلی برای پیروی از امام وجود نداشت بلکه ما خود می توانستیم با تکیه بر فهم و تحلیل خود به سعادت برسیم. مسئله این است که حتا اگر جایی نمی فهمیم دلیل حکم امام را یا آن را خارج از چارچوب های پیش ساخته ی خود می بینیم باید سر تسلیم فرود آوریم و در چارچوب های خود تجدید نظر کنیم.
روزی اصحاب از عبادت و دین داری ذوالخویصره در حضور آن حضرت تعریف می کردند. در همین موقع او به طرف آن ها آمد. اصحاب گفتند: این است آن که از او تعریف می کردیم. پیامبر فرمودند: شما از کسی تعریف می کنید که در چهره اش علامتی از شیطان است. آن مرد از جایی که پیامبر و یارانش نشسته بودند گذشت و سلام نکرد. پیامبر او را ندا کرده از او پرسیدند: تو را به خدا قسم وقتی بر جمع ما می گذشتی در دل نگفتی در این جمع بهتر از من نیست؟ گفت: آری. سپس او رفت تا نماز بخواند. پیامبر فرمودند: چه کسی این مرد را(که خود را از پیامبر بهتر می داند و به همین سبب کافر شده است) می کشد؟ ابوبکر گفت:من. و به قصد کشتن وی روانه شد. هنگامی که به او رسید، دید نماز می خواند. گفت: سبحان الله! کسی را که نماز می خواند بکشم؟! در حالی که پیامبر از کشتن نمازگزاران نهی کرده است. برگشت. پیامبر فرمودند: چه کردی؟ ابوبکر گفت:دوست نداشتم او را در حال نماز بکشم و شما از کشتن نمازگزاران نهی کرده اید. پیامبر دوباره به اصحاب فرمودند: چه کسی این مرد را می کشد؟ عمر گفت:من. و به این قصد روانه شد. دید در حال سجده است. گفت : ابوبکر بهتر از من می دانست و او را نکشت من هم او را نمی کشم. برگشت. پیامبر گفتند چه کردی؟ عمر گفت: او را دیدم در حالی که پیشانی اش را برای خدا بر زمین نهاده بود. دوست نداشتم او را بکشم. پیامبر باز فرمودند: چه کسی آن مرد را می کشد؟ علی(ع) عرضه داشت:من. پیامبر فرمودند اگر به او برسی تو او را می کشی. علی رفت. وقتی به آنجا رسید مرد رفته بود. حضرت برگشت. پیامبرپرسیدند چه کردی؟ عرض کرد: رفته بود. پیامبر فرمودند: اگر کشته می شد در امت من اختلاف نمی افکند. (تاریخ ابن کثیر 7/289-306 اصابه) - ذوالخویصره از کسانی بود که در جنگ نهروان کشته شد-
اگر ما آنجا بودیم درباره ی این وقایع چه قضاوتی می کردیم؟ اگر پیامبر دستور کشته شدن یک نماز گزار آن هم کسی که به عبادت خدا شهره است را می دادند، ما می پذیرفتیم؟ می توانستیم هضم کنیم؟ چه برسد به این که بخواهیم اجرا کنیم. اگر این اتفاق امروز و در میان ما می افتاد، ابوبکر و عمر را به سستی ایمان محکوم می کردیم، یا به پیامبر ِرحمت بودن محمد (ص) شک می کردیم؟ یا علی را - نعوذبالله- خشونت طلب و بی پروا می خواندیم؟ این رفتار پیامبر و امام، با سلیقه ی ما جور در می آمد یا نه؟
یکی از همراهان امام علی (ع) در جنگ صفین عمّار یاسر بود. که پیامبر (ص) او را ملاک حق معرفی کرده و فرموده بودند:" گروه ستمکار تو را می کشند و تو در آن زمان با حقی و حق با توست. ای عمّار یاسر! اگر دیدی علی در راهی می رود و مردم در راه دیگر، پس با علی همگام شو" در یکی از روزهای جنگ که عمّار زخمی شده بود آبی طلب کرد. برایش دوغ آوردند. گفت پیامبر به من فرمود آخرین بهره ی تو از دنیا جرعه ای از دوغ است. بدهید بنوشم. و آنگاه جنگید تا کشته شد. 2 نفر از لشکر معاویه سر این که کدام یک عمار را کشته اند دعوا می کردند. عمروعاص گفت: سر چه دعوا می کنید، سر آتش جهنم؟ معاویه به عمرو عاص پرخاش کرد که : چرا این حرف را می زنی؟ در این وقت در لشکر شام غلغله افتاد دربار ه ی به حق بودن لشکر علی و باطل بودن خودشان. معاویه با فریبکاری گفت: مگر ما عمّار را کشتیم؟ آن کس که او را به جنگ آورده (علی) او را کشته و حرف پیامبر درباره ی او ثابت می شود که گروهی ستمکار او را می کشند. (نقش ائمه در احیای دین/ جلد 14)
جنگ صفین هم از آن صحنه های پیچیده برای تصمیم گیری مسلمین بوده است. کما این که کسانی که با بصیرت به امام پیوسته بودند هم با دیدن صحنه های اذان و نماز لشکر معاویه به شک افتادند. هیچ آسان نیست که جانت را کف دست بگیری برای کشتن مسلمانی. در این شرایط تشخیص حق و باطل به مراتب حساس تر می شود چون سکه ایست که 2 رو دارد، یا اوج رضوان یا قعر جهنم. و این میانه راهی نیست. حالا در چنین شرایطی به استدلال فریب کارانه ی معاویه توجه کنید که چقدر می تواند برای اذهان ساده انگار قانع کننده باشد. واقعا در چنین شرایطی با بررسی استدلالات طرفین، و ظاهر دین داریشان نمی شود به حق وباطل بودنشان پی برد.( توجه کنید که در جریانات حاضر هم 2 عنصر اساسی که تشخیص ما را از وضع موجود تعیین می کنند همین استدلالات و دین داری ظاهری افراد است) یا در جنگ جمل. کم اتفاقی نیست که امّ المومنین و سیف الاسلام در برابر پسر عموی پیامبر بایستند. حق بودن علی یعنی باطل بودن امّ المومنین و برعکس. چه کسی است که بتواند به راحتی زیر بار باطل شمردن امّ المومنین برود؟ این جور وقت هاست که می بینیم در مسائل سیاسی مسلمین، ما به یک مرجع نیاز داریم. نیاز داریم که مطیع یک "انسان" باشیم. یک محور ثابت که یا مستقیم از جانب خدا نصب شده باشد یا نماینده ی آن، یانزدیک ترین فرد به آن باشد. و صد البته که "شناختن" چنین کسی باید از قبل صورت گرفته باشد نه در روز فتنه تازه به فکر بیفتیم که کدام صدا، حکم خدا را بیان می کند. اطاعت ما از آن مرجع هم باید دقیقا به این دلیل باشد که او را سردمدار دین خدا بر روی زمین می دانیم و برای شخص او چنین جایگاه ویژه ای را قائل هستیم. وگرنه در صورتی که او را از روی تطابقش با سلیقه ی خود یاری کنیم و روزی دیگر که مطابق با سلیقه یا منافع مان نبود، تنها بگذاریم، جا پای امثال عمر سعد و طلحه و زبیر گذاشته ایم. یا مثل کسانی می شویم که تناقض در عقایدشان موج می زند. که امام خمینی را قبول دارند و رهبر را نه. ولایت فقیه را قبول دارند اما ولی فقیه را نه. آن هم در حالی که امام کسی بود که چنین ساختاری را پایه نهاد تا از دل این ساختار کسی که شایسته ی ولایت فقیه است بیرون بیاید و با نهایت تاکید خواستار حمایت از چنین شخصی شد. حال قبول داشتن امام و قبول نداشتن خروجی این ساختار چه دلیلی جز سلیقه ای عمل کردن می تواند داشته باشد؟ ( شاخص چنین افرادی معمولا این است که زیاد به امام رفرنس می دهند اما اگر حرفی از امام که خلاف مواضعشان هست را رو کنیم، فورا می گویند امام خمینی که معصوم نبوده!)
به عقیده ی من، چیزی که ما را در جامعه ی امروز مجاب می کند برای اطاعت از رهبر، ساختاریست که اگرچه دور دارد اما به نظر می رسد بهترین ساختار موجود برای انتخاب کسی ست که هم اولیه های یک حاکم اسلامی را داشته باشد (به دلیل نظارت دقیق جمعی از علمای دین در خبرگان که شاخص های یک حاکم اسلامی را خوب می شناسند) و هم پذیرش مردمی دارد( نمایندگان خبرگان را مردم انتخاب می کنند.) هر چند که وجود شورای نگهبان این وسط دور ایجاد می کند اما مسئله این است که کسانی که در خبرگان هستند، افرادی هستند که مردم به آنها رای داده اند. یعنی در بدترین حالت اگر افرادی وجود داشته باشند که علی رغم صلاحیت داشتن، تایید صلاحیت نشده باشند، باز هم خللی در مردمی بودن نماینده های فعلی ایجاد نمی شود. و نکته ی دیگر این که در شرایط فعلی چون ما نصب مستقیم از جانب خداوند نداریم، باید به خوب کار کردن این دور رضایت دهیم و دست ملکوتی امام عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) را در پشتیبانی از پیروانش نادیده نگیریم. البته که رهبر معصوم نیست، البته که احتمال دارد اشتباه کند، اما احتمال اشتباه در ما با این سطح از اطلاعات و توانایی و تحلیل بیشتر است یا رهبری که چنین شورایی بر زندگی و دینداری وعدالت و کفایتش نظارت دارند و در جریان رئوس امور مملکت است؟ وظیفه ی ما این است که به دنبال کم خطاترین راه باشیم و برای گریز از خطاهای احتمالی این راه، عاقلانه نیست به راهی قدم بگذاریم که حجتی و ضمانتی برای پیمودن آن نداریم.
امروز اگر کسی با نگاهی عبرت آموز به تاریخ اسلام، دنبال پیدا کردن محوری قابل اتّکا برای جامعه ی اسلامی باشد و در این امر سلیقه ای عمل نکند، با توجه به جنبه های مختلف ساختار تعیین ولی فقیه، راهی جز اطاعت بی چون و چرا از رهبر پیدا نخواهد کرد.
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 0:49 توسط جزر و مد
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله الرحمان الرحیم - از آقای موسوی واقعا انتظار نداشتم. خیلی دلخور شدم، از این که از سیادتش برای جلب آرا استفاده می کنه. - این سبز، رنگ اهل بیته.این یعنی مجمتع شدن همه حول محور اهل بیت. - خداییش چقدر از این آدمایی که سبز پوشیدن به خاطر رنگ اهل بیت بودنش این کارو کردن؟ چقدر این آدما برای اهل بیت ارزش قائلند؟ - شما چرا این جوری فکر می کنید؟ چرا هر کی شبیه خودتون نیست رو کافر می دونید؟ مگه ندیدی تو عاشورا همین آدمایی که به قیافه شون نمیاد چقدر بیشتر از من و تو برای امام حسین(ع) گریه می کنن؟ چرا همیشه به دنبال دفع آدمایید نه جذب؟ - از رو اشک آدما درباره ی اسلام خواهیشون قضاوت نکن. از رو اندیشه ها و مطالباتشون قضاوت کن. از این که چقدر اسلام رو تو حوزه های مختلف زندگی دخالت می دن. و خواسته هاشون در راستای محدود کردن دخالت اسلامه یا گسترشش؟... - من بیشتر از سکولار های این طرف نگران خوارج اون طرفم... حرف ش که چرا دنبال جذب نیستید خیلی فکرم را مشغول کرد. این دو دستگی که در جامعه ی ما پیش آمده چطور حل خواهد شد؟ این که یک قشر در حال فزونی از جامعه -گاهی بدون این که حواسشان باشد- دنبال کم کردن دخالت اسلام در زندگی هستند و ما با مسلمینی طرفیم که حجاب را رعایت نمی کنند، در روابط اجتماعی چارچوب هایشان خودساخته است، و هنر و اشتغال و تحصیل و وجوه دیگر زندگی را بدون این که سنخیتش را با اسلام در نظر بگیرند تعریف می کنند. گرچه قشر دیگر هم که به دنبال حفظ خطوط اسلامی هستند، خیلی وقت ها دچار اشتباه می شوند و ممکن است روی چیزهایی که واقعا غیر از اسلام است پافشاری کنند و اسم کارشان را هم جهاد بگذارند، و هر دوی این ها خیلی خطرناکند اما به نظر من موج اول بسیار فراگیر تر است. نشانش هم این که ما با خیل فرزندانی رو به رو هستیم که در خانواده های مذهبی رشد می کنند اما به مرور زمان گرایش های مذهبی خود را از ظاهر تا باطن از دست می دهند. و در حالی که متحجرین در جامعه مذموم و منزوی هستند، از بی دینی استقبال می شود. اگر کسی بالای تریبونی برود و بگوید که باید بدحجاب ها را بازداشت کرد، همه او را هو می کنند(مذهبی و غیر مذهبی) اما اگر کسی بگوید باید حجاب را از جامعه برداشت، عده ی خوبی تشویقش خواهند کرد. این وضع اثبات می کند که این خطر واقعا در اولویت است. اما این که چطور باید حل شود، اول فکر کردم که اگر کسی مثل آقای موسوی باشد که اقشاری که سکولار هستند هم از ایشان خوششان بیاید و ایشان را دوست داشته باشند، احتمال دارد که این فرد با پس زمینه های ارزشی که دارد بتواند نوعی وفاق را شکل داده و سپس جامعه را به سمت مطلوب هدایت کند. بدون تنش و ناراحتی. اما بعد فکر کردم درمانی که ما برای این وضع نیاز داریم، یک تربیت همگانی است. افکار سکولار باید به مردم ما معرفی شود، نفاق که سرچشمه اش همین کم کردن ذکر خدا و کوتاه کردن دست دین از دنیا و عدم تسلیم در برابر فرمان خدا و جانشینانش است، به همراه مصداق هایش باید شناسانده شود. و این آگاهی در جامعه پدید بیاید که دین داری این نیست که هر جا خواستیم به دین عمل کنیم و هر جا نخواستیم نه(نومن ببعض و نکفر ببعض) این که اساسا چیزی فرادینی یا خارج از دین وجود ندارد حتی اگر دین اختیار بعضی چیزها را به خودمان داده باشد. ما اختیار داریم چون خدا به ما اختیار داده نه چون خدا اختیار ندارد! این درمان، در درجه ای اول نیازمند یک آدم فهیم است که خودش اینها را خوب درک کرده باشد و در مرحله ی بعد به یک روش خوب نیاز دارد بر مبنای ریشه یابی درد نه از بین بردن علائم. که از بین بردن علائم با زجر همراه است چون بیمار تفهیم نشده که بیمار است و نمی فهمد چرا سوزن آمپول را در بدنش فرو می کنند! البته با توجه به عمق رسوخ این افکار بعید است که بگذارند این اتفاق ها بیفتد و این روشنگری ها انجام شود. چون ممکن است پیکان اتهامش به سمت خیلی ها نشانه رود. اما این جریان یک جایی باید شروع شود و شرط لازم برای شروع کننده اش این است که خود معتقد به حضور اسلام در همه ی جنبه ها باشد اگر چه کافی نیست و با روش درست کافی می شود. که به نظر می رسد روش درست فرعی تر است و می شود سرش بحث کرد و با مطالبه و... امکان رسیدن بهش است. اما، درباره ی آقای موسوی وقتی می بینم که خط قرمز خود را با جریان های نفاق آلود مشخص نمی کند، وچون ازش حمایت می کنند، ازشان حمایت می کند، این امید رو به خاموشی می رود که عزمی برای تغییر این وضع وجود داشته باشد و از این بابت نگران باشند. گرچه فکر کنم اگر نگران بودند و نگرانیشان را ابراز می کردند، دیگر بعید بود که این آدم ها دورشان جمع شوند. من حس می کنم که حجتی بر من ارائه نشده مبنی بر این که آقای موسوی قصد اصلاح این وضع را داشته اند و دارند. یا این که حتا نمایان باشد که خودشان نگران مهجور بودن اسلام به این معنا هستند. اما نمی توانم هم بگویم که قطعا این طور نیست. یعنی احتمالش هست که سیاستی داشته باشند بر این مبنا که با جذب آدمها به خودشان(بعضی ها به خاطر سیادت، بعضی ها شخصیت جالب و سالم، بعضی ها ژست های محبوب مثل همراهی با خانم رهنورد و...) حرکتی نرم و هوشمندانه را به سمت یک جامعه ی اسلامی آغاز کنند( البته اگر پروژه ی عبور از ایشان کلید نخورد!) این به ایده آل خیلی نزدیک است، گرچه هیچ نشانی که ما را به تحقق آن امیدوار کند نمی بینیم. این طرف، ما با کسی روبه رو هستیم که اکثریت- و البته نه همه!- ی قشری که خواستار مدرنیسم هستند، اظهار بی علاقگی شدیدی نسبت به او دارند. و روش هایی هم که در دوره ی او اجرا شده مزید بر علت این امر بوده است. اما حداقل می دانیم کسی بوده که خیلی جاها نشان داده اعتمادش به مکتب بیشتر از اعتمادش به هیمنه ی غرب و ظواهر و بواطن مدرنیسم است.( شایان ذکر است که استفاده از دنیای مدرن در راستای اهداف اسلامی هم لازم است هم وظیفه. و اینجا منظور، این اعتماد نیست.) به نظرم این می تواند حجت ما برای انتخاب باشد. هر چند که هرگز کار ما اینجا تمام نمی شود و مطالبه ی یک روش صحیح و با بیشترین بازده، مرحله ی بعدی انجام وظیفه ی ماست. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 12:29 توسط جزر و مد
|
|
||
|
|
|
|
|
"حق"
دير پايي از شكوفايي انقلاب اسلامي نمي گذشت كه دست هاي زيادي از آستين هاي گوناگون به سوي نهال ايران اسلامي دراز شد تا مهمترين ميوه هايش، يعني اقتدار و عزت و اميد را پيش از آنكه به بار آيند، بخشكانند. در روز هاي پيش از انتخابات كه گفتگوها ميان اعضاي خانواده انقلاب پررنگ تر است، روزنه هاي طمع در قلب سياه دشمنان بيشتر دهان باز مي كند تا فرزندان راحت الحلقوم تر را در ناي پيچ كلمات زيبا و ته مانده ايدئولوژيهاي نخ نما، ببلعد و افكار خود را چون قندي كه در دهان اسب بگذارند، بر زبان تكرار آنها جاري كند... بي شك آنچه مسلم مي نمايد آنست كه در آستانه انتخابات رياست جمهور از ميان تمامي پديده هاي اجتماعي كه بر مدار مراد دشمن مي چرخند، علاوه بر جرياني كه در عرصه رقابت و حمايت، در زمين طراحي شده از سوي دشمن بازي مي كند، ماجراي ديگري هم خارج ازگود رقابت، از ذهن سياه دشمنان به خلاء افکار خاکستري زاغه نشينان آرمان، جاري است؛ جرياني که دريافته است انتخابات در ايران ويترين نمايش اعتماد مردم است و بايد در اين نمايش، اختلال ايجاد کرد نه اينکه درآن بازي نمود... براي اختلال در انتخابات، چه راهي بهتر از اين در پيش پاي دشمن باشد که با تيشه تهمت و توطئه به جان کوه اعتماد مردم بيفتد و بعد با ناخن شايعه آرام آرام زخم هاي وارد شده به اين پيکر را ريش ريش کند؟ دراين ميان به نظر مي رسد توده اي از مردم با صداي سرنا از سر گشادش هم نوا مي شوند و اين حرفها را در ذهن خود و در جمع ديگران تکرار مي کنند که چند دليل ممکن است وجود داشته باشد: اول بي اطلاعي از روند و قوانين نظام جمهوري اسلامي براي برگزاري انتخابات و ارتباط بين آرا با وزارت کشور و شوراي نگهبان... دوم بيرون نيامدن اسم کانديد مورد نظرشان از صندوق راي. اينان همان هايي هستند که از يک بُعد و فقط در يک فضا سير کرده و پيش از انتخابات نتيجه را از نزد خود تاويل نموده اند و در واقع خود و اطرافيانشان را تمام مردم انگاشته اند. چنان در همان فضاي مجازي و تک بعدي با ميليون ها راي فرضي براي کانديد خود غرق گشته اند که هيچ گزينه اي براي انتخاب شدن از طرف مردم در ذهنشان نمي گنجد. کسانيکه دچار توهم اکثريت بودن شده اند ولي درحقيقت از توده هاي مردم و فکر غيرقابل پيش بيني آنها دورند و کلمه مردم، از روزنه نگاهشان، چيزي جز سياهي لشگر و غبار بي اراده به هوا خواسته نمي نمايد، و غافل از آنند که مردم به هر که بخواهند راي مي دهند. سوم، تلاش مذبوحانه براي توجيه شکست از پيش هويدا. مربوط به جريانات مترودي از جامعه است که خود مي دانند در ميان مردم جايگاهي ندارند، و مي خواهند با دست گذاشتن بر لاف و گزاف بهانه جويي و مظلوم نمايي و اشکال تراشي چنين بنمايند که مردم با ما هستند اما بخت با ما نيست! درحالي که اين توهمي بيش نيست و خود بهتر از هر کس بر آن واقفند. در هر حال عدهاي به غرض و عده اي ناخواسته دست بر نکته هايي مي گذارند که باب ميل دشمنان و اخلال گران است، و زيرکي مردم در هر قشر و لباسي که هستند در آنست که مصداق هاي اين شيطنت ها را به روشني تشخيص دهند و تفاوت بين اخلال گري بيگانگان و گفت و گو ميان فرزندان ملت را به درستي دريابند. در غير اين صورت، مردم بي بصيرت سياسي، از ابتدا تاس انتخابشان را در زمين دشمن مي اندازند و دشمن نيز با ترصد به طاق جفت و استخاره آنها، نقشه هاي خود را پيش مي برد...
اولين همايش ناظرين جديد براي داوطلبين اين کار يک سال قبل از انتخابات رياست جمهور پيشين گذاشته شد و من به عنوان يک فرد داوطلب بسيار معمولي در آن شرکت کردم. بعد از آن چندين بار کلاس و گردهمآيي و آموزشهاي اوليه انجام گرفت ، سپس 2 سري امتحان به صورت کتبي و شفاهي از کتب و منابعي خاص برگزار شد که در آن تمامي قوانين و مقررات مربوط به انتخابات و همين طور اعتقادات ما را در مورد نظام جمهوري اسلامي آزمودند. افراد از محلات و مناطق براي نظارت بر شعبه همان منطقه انتخاب مي شدند که در نهايت براي هر شعبه متناسب با درجه آن (درجه يک بالاي 3000راي، درجه دو بين 1500تا 3000راي و درجه سه پايين 1500 راي) بين 4 تا 10 ناظر به همراه يک مسئول ناظر برگزيده شد. در پاي صندوق ها جدي تر و منضبط تر از ناظرها نديدم. مخصوصا در هنگام شمارش و قرائت آرا. درحالي که بعضي از عوامل شعبه(۱) سهوا رأيي را از قلم مي انداختند يا حساسيت زيادي به خرج نمي دادند، با تذکر ناظر ها مواجه مي شدند؛ ناظرين براي صيانت از تک تک آرا با کسي شوخي نداشتند. من شاهد اينها بوده ام. در ميان سه هزار راي حتي يک راي هم از نظر نمي افتاد. بعد از آنکه ساعت راي گيري تمام مي شد، عوامل صندوق نيم ساعت براي شام استراحت مي کردند و بعد با حضور تمامي نمايندگان فرمانداري و مسئول ناظر و ... پلمپ هاي صندوق باز مي شد و شمارش شروع. بعضي از صندوقها تا صبح کار شمارششان تمام مي شد اما گاهي بسته به درجه صندوق و نوع انتخابات (رياست جمهور، مجلس، خبرگان...) شمارش تا سه شبانه روز طول مي کشيد. اينکه مي گويم سه شبانه روز، حقيقتا سه شبانه روز نوبت به نوبت بيداري بود تا يک لحظه تعرفه هاي راي از ميدان ديد ناظر ها خارج نشود. دراين سه روز مسئول ناظر يک ساعت هم نمي خوابيد و چشم ازتعرفه هاي راي مردم بر نمي داشت. کسي که نتيجه شمارش را در فرمها وارد ميکند مسئول ناظر است. از هر فرم(فرم هاي معروف به فرم 49) 6 نسخه بايد پر مي شد و تعداد آرايي که هر نامزد کسب کرده درآن فرمها وارد مي گرديد. راي هاي شمرده شده داخل صندوق قرار مي گرفت و دوباره درب صندوق پلمپ مي شد. ازاينجا به بعد مهمترين چيز همان فرم ها هستند که همراه با صندوق و تمامي تعرفه هاي مصرف نشده با کادر حفاظت و نظارت به فرمانداري برده شده و تحويل داده مي شد. هر کدام از فرم ها به نماينده و شخص خاصي محول مي گشت. تمام اعداد و ارقام هنگام تحويل گرفتن توسط نماينده استان شوراي نگهبان چک مي شد تا تعداد تعرفه هاي تحويل داده شده با تعداد راي هر نامزد و آرا سفيد و ماخوذه و آراي غير ماخوذه جور دربيايد. درتمام مراحل مامورين و نمايندگان وزارت کشور و اجرايي حضور داشتند. ... ناظرين کارمند نيستند و بابت کاري که مي کنند حقوقي نمي گيرند، (هرچند پس از اتمام انتخابات از طرف شوراي نگهبان بين 15 تا 30 هزار تومان به ناظرين و مسئول ناطرين هديه داده شد.) آنها مردمند که آموزش هاي خاصي ديده اند، کساني که فقط براي خدمت به مردم و عشق به انقلاب مسئوليتي بزرگ و ماموريتي سخت را با افتخار به دوش جان گرفته اند. همه اين ها را بازگو کردم تا خواننده بداند راي او پس از رد شدن از شکافي باريک، به کدام صندوق امانت خواهد رفت و هر برگ راي بی چروک و مخلصی که به درياي عزت و اقتدار ايران اسلامي مي افتد زير کدام دستان امين و دلسوزي، موج دار خواهد شد...
(۱) در هر شعبه چند دسته افراد کادر را تشکیل می دهند: عوامل اجرایی که از طرف وزارت کشور فعالیت های اجرایی را انجام می دهند مثل منشی ها. عوامل نظارت که از جانب شورا نگهبان در هنگام رای گیری و شمارش سلامت انتخابات و رعایت قوانین را تایید می کنند. رئیس شعبه. نماینده فرماندار.ماموران نیروی انتظامی. نمایندگان نامزدها. بازرسان وزارت کشور و بازرسان شورای نگهبان |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 22:17 توسط جزر و مد
|
|
||